حضرت عشق"بفرما
سیری در دنیای شعر رضا مهدیان
جام جهان نمایی و دستان سرای/ جم آیینه گذشته و آینده جهان از عهد حشمت و عظمت یاد می دهی /ای مهد داریوش کبیر عظیم الشأن بس دست اقتدار که بودت در آستین/ بس سر به افتخار که سودت بر آستان وقتا که آفتاب جهان تاب معرفت/از طرف بام قصر تو می شد جهان ستان جوشنده آبه و خروشنده بادها/تازنده تو گشت و تو پاینده همچنان آتش زدت سکندر و هر خشتی از تو شد/آیینه سکندر آتش به دودمان گردون نشان معدلت از میان نبرد/ای بارگاه حشمت تو معدلت نشان تاریخ ما به آتش کین و حسد بسوخت/تاریخ را به سوز درون باز کن دهان وز آتش بیان دل هر سنگ آب کن/ای قصه گوی سنگ دل آتشین بیان بودی و دیدی آنهمه که ز بخت واژگون/هشتند پای بر سر تاج کیان کیان طوفان نوح دیدی و غوغای رستخیز/از ترکتاز رومی و تازی و ترکمان پستی گرای گشتی چندی و چون کنی/که این بار ننگ بود به دوش تو بس گران مانا که دیده دوخته می خواستی ز شرم/آری فضیحت آنهمه دیدن نمی توان امروز آن هوان و سرافکندگی گذشت/سر از زمین برآر و برآور بر آسمان هین روز پهلوانی و گردنکشی ست هین/هان روزگار شاه جهان پهلوی است هان شاه جهانستان که به گوشش سروش غیب/گفتا به تخت جم شو و میراث خود ستان فرمود شه به کاوش اطلال تخت جم/آن سان که گفته بود سروشش به گوش جان بس گنج زاد خاک و هم اینک دو گنجه یی ست/سنگین چو فرقدان فلک زاده توامان چون دو صدف بهر یک دوسکه و دو لوح/از سیم و زر که چون گهرش هشته در میان بر سکه هاست نقش دو غرنده گاو و شیر/یعنی که رمز کوشش و پیروزی ام بخوان بر لوحه ها نگاشته میخی بدین مفاد/خطی به دلفروزی سرمشق کهکشان ((من شاه داریوشم و فرزند ویشتاسب/خورشید خاوران و شهنشاه آریان)) ((اقلیم من ز قاب و دانوب رفته تا حبش/وز مرز سبتها شده تا بوم هندوان)) ((آهو مزد کشور پهناور مرا/خواهد ز مکر اهرمنان بود پاسبان)) گویند خاک پارس کو چنین ودیعتی/از درگه نهفته به بر داشت همچو جان کس بر فراز مسند جم تا کنون نیافت/شایسته هدیت این گنج شایگان گویی به هوش بود که از چشم ذوالقرن/چون چشمه حیات به ظلمت شود نهان یا خود به سیل فتنه ترک و عرب نبود/آن قدرتی که بسترد این نقش جاودان آری امانت است ونشایدش جز امین/ناموس کشور است و نبایدش جز امان شاها چنین به سیرت دارا و جم به چم/پرچم چنان به جیش و حشم تا حبش بران رفت تا تشنگیاش آب کـند دریا را آب روشن شد و عکـس قمر افتاد در آب ماه میخواست که مهتاب کند دریا را تشنه میخواست ببیند لـب او را دریا پس ننوشید که سیراب کند دریا را کوفه شد علقمه، شقّ القمری دیگر دید ماه افتاد که محراب کند دریا را تـا خجالت بکشد، سرخ شود چهره آب زخم میخورد که خوناب کند دریا را ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس تا در آغوش خودش خواب کند دریا را آب مهریّه ی گل بود والّا خـورشید در توان داشت که مرداب کند دریا را روی دست تو ندیده است کسی دریا را چون خدا خواست که نایاب کند دریا را السلام علی المهدی الذی وعد الله عز وجل به الامم السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین السلام علیک یا ابا الفضل العباس اربعین امام حسین علیه السلام بر محبان دوستان اهل بیت عصمت و طهارت تسلیت منشور کوروش به بزرگ به زبان شعر جهان در سیاهی فرو رفته بود عموها و عموزاده ها داشت و بيش از هر چيز به هنر و ادب مي انديشيد و در جواني به اصفهان رفت و در محضر استاد كمال الملك نقاشي آموخت و خود در اين رشته به استادي رسيد . او در نقاشي نقش هاي اسليمي مساجد اصفهان به عاليترين درجه رسيد و آثارش در موزه هاي بزرگ دنيا بيادگار مانده است . آقاي محتاط در كتاب سيماي اراك دربارة وي نوشته است : عيسي خان بهادري فرزند موسي خان در سال 1284 خورشيدي در مزرعة خانوادگي بنام آقچه كهريز از بخش بزچلو (کمیجان ) اراك متولد شد . پس از كسب تحصيلات مقدماتي به تهران رفت و در مدرسة كمال الملك به كار طبيعت سازي مشغول شد ، از آنجا كه وي تشنه فراگيري هنرهاي ملي بود ، در هر فرصتي به اصفهان ميرفت و ساعتهاي متمادي به كپي برداري از روي گچبري ها و نقاشيهاي بناهاي تاريخي مي پرداخت ، بهادري پس از اتمام هنرستان به استخدام ادارة هنرهاي زيباي تهران درآمد و در آنجا ضمن تدريس به خلق نقشه هاي فرش مشغول شد . چون عشق و علاقة عيسي خان متوجه اصفهان بود در سال 1315 سرپرستي هنرستان جديدالتأسيس اصفهان را پذيرفت و در مدت 30 سال تصدي او ، هنرستان اصفهان به يكي از پايگاههاي حفظ و احياي هنرهاي ايراني تبديل شد . بهادري در خلق نقشه هاي ابتكاري فرش مهارتي استثنايي داشت ، فرش “بشريت“ او به همراه چند تابلو و اثر ممتاز ديگر در موزه هنرهاي زيباي اصفهان موجود است ، وي نقاشي چيره دست بود ، تابلوهايي كه از آثار هنري اصفهان ساخته بسيار زيباست . يكي از تابلوهاي او بنام مجلس ابن سينا در موزه لوور پاريس است . از ابتكارات قابل توجه او استفاده هنرمندانه از طرحهاي گل و برگ و پرنده به جاي اشكال هندسي بر روي خاتم است . او در كليه رشته هاي منبت ، موزائيك ، كاشي ، زري ، قلمزني و غيره طرحهاي نفيسي دارد ویکی از شاگردان معروف او استاد فرشچیان می باشد . عيسي خان بهادري در سال 1345 پس از 30 سال از سرپرستي هنرستان كناره گرفت و پس از دو سال بازنشسته شد و در سال 1365 شمسي در غربت درگذشت و در گورستان پرلاشز پاريس به خاك سپرده شد ، روانش شادباد . دريغ و درد كه از جور آسمان كبود روان روشن عيسي ، چو سايه شد ز جهان بهادري كه هنر زنده گشت از نامش چو آفتاب فلك ، شهره بود در دوران ببرد آبروي آب و رنگ ماني را بشست مك زلالش به چين نگارستان طرح فرش بشریت اثر استاد عیسی بهادری در کوچه بعد این همه قرن سر می کشد سر حسنک ** دی ماه 1390 با اجازه از استاد حبیبی حسنک کجایی امروزی گاو ما ما می کرد...گوسفند بع بع می کرد ...سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک كجا كجا یی گشنمونه به خدا شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد .او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد .
شعر شاه شمشاد قدان حافظ برای حضرت ابوالفضل و داستان این شعر: شاه شمشاد قدان ، خسرو شیرین دهنان د ر دل شب مي رود ا فتا ن و خيز ا ن سا ربا ن د ر پي گمگشته اي در آن بيا با ن سا ربان هر طرف را بنگر د با چشمها ي فتنه جو د ر تكا پو بين گلزار شهيدا ن سا ر با ن د ر دل تا ريك او افكا ر شيطا ني بجو ش مي فشا رد در كف خو د تيغ برّا ن ساربا ن زير تير و نيزه ها افتا د ه خو رشيد ي به خا ك ديد آ نجا پيكر ي را تير با را ن ســا ربا ن زير نور ما ه ديد ا فتا ده گلها يي به خاك اصغر ششما هه با لبها ي عطشا ن ساربان نا گها ن بر قي در خشيد از نگين خا تمي خا تمي خو نين به انگشت سليما ن سا ربا ن خو است تا انگشتر از انگشت شه آ رد برو ن ليك از آ ن طر في نبست و ما ند حيرا ن ساربان نا گه از كين و غضب انگشت و انگشتر بر يد يك شب تا ريك و انگشتر به دا ما ن سا ربا ن ما ند ه بر روي زمين انگشت خو ن آ لود شه در دل شب مي رو د خو شحا ل و خندا ن سا ربا ن شعری زیبا از شاعر خوش قریحه آقای سید حمید برقعی با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد عطش بود و بیابان بود و نیزه سر زلف پریشان بود و نیزه عطش در کربلا بیداد می کرد هجوم اشک و طوفان بود و نیزه فضا آ کنده از ابر ستم بود نبرد کفر و ایمان بود و نیزه زمان گویی سر رفتن ندارد هراسی در دل و جان بود و نیزه زمان آبستن داغی جگر سوز سبو عیت فراوان بود و نیزه ز رگها سیل خون فوّاره می زد فضای سر خ میدان بود و نیزه عظش مهمان لبها بود و لبها کویر خشک و سوزان بود و نیزه صفی از آینه بود و صداقت صفی هم مکر و شیطان بود و نیزه به زیر کوهی از تیغ شکسته تن شاه شهیدان بود و نیزه کنار علقمه مهتاب دلها به شطّی سر خ غلتان بود و نیزه پرستو های عاشق پر کشید ند عروج سر خ یاران بود و نیز ه حقیقت گشته در زنجیر کینه سیاهی بود و عصیان بود و نیزه هجوم سایه های وحشت و غم تکاپوی اسیران بود و نیزه شبیخون بلا بود و مصیبت شب شام غریبان بود و نیزه صبوری وامدار صبر زینب شجاعت عشق عرفان بود و نیزه کویر و ناقه ها ی بی تکلّف طنین صوت قرآن بود و نیزه روان در بهت غمبا ر بیابان خروش اشک سوزان بود و نیزه روان شد کاروان منزل به منزل گل یاد شهیدان بود و نیزه سفیر نهضت سر خ حسینی و محملهای عریان بود و نیزه پرستار پرستو ها ی غمگین در آ ن ایّام حرمان بود و نیزه پی ارشاد خلق از کوفه تا شام چو خورشید درخشان بود و نیزه انیس لحظه ها زنجیر سوزان خروش اشک طفلان بود و نیزه رسن بر گردن و زنجیر در پا لبان خشک و سوزان بود و نیزه چه شبهایی که تنها گریه کردند و مهتاب بیا با ن بود و نیزه چه شبها یی که در ویرانه ماندند سکوت و داغ هجران بود و نیزه شبی تاریک و طفلی بود و تشتی حدیث تلخ پایان بود و نیزه
دیدم از دور کسی به طرف من میآید و هرچه او به من نزدیکتر میشد هوا گرمتر میشد گویی همه این حرارت از آتش اوست، در خواب به من الهام شد که او شمر، قاتل حضرت سیدالشهدا(ع) است. به گزارش شبکه ایران، علامه امینی تعریف کرده است که: مدتها فکر میکردم که خداوند چگونه شمر ملعون را عذاب میکند؟ و جزای آن تشنه لبی و جگر سوختگی حضرت سیدالشهدا(ع) را چگونه به او میدهد؟ تا این که شبی در عالم رویا دیدم که امیرالمؤمنین(ع) در مکانی خوش آب و هوا، روی صندلی نشسته و من هم خدمت آن جناب ایستادهام، در کنار ایشان دو کوزه بود، فرمود: این کوزهها را بردار و برو از آنجا آب بیاور و اشاره به محلی فرمود که بسیار باصفا و با طراوت بود، استخری پرآب و درختانی بسیار شاداب در اطراف آن بود که صفا و شادابی محیط و گیاهان قابل بیان و وصف نیست. کوزهها را برداشته و رو به آن محل نهادم آنها را پرآب نموده حرکت کردم تا به خدمت امیرالمومنین(ع) باز گردم. ناگهان دیدم هوا رو به گرمی نهاده و هر لحظه گرمی هوا و سوزندگی صحرا بیشتر میشد، دیدم از دور کسی به طرف من میآید و هرچه او به من نزدیکتر میشد هوا گرمتر می شد گویی همه این حرارت از آتش اوست، در خواب به من الهام شد که او شمر، قاتل حضرت سیدالشهدا(ع) است، وقتی به من رسید دیدم هوا به قدری گرم و سوزان شده است که دیگر قابل تحمل نیست، آن ملعون هم از شدت تشنگی به هلاکت نزدیک شده بود، رو به من نمود که از من آب بگیرد، من مانع شدم و گفتم: اگر هلاک هم شوم نمی گذارم از این آب قطرهای بنوشد. حمله شدیدی به من کرد و من ممانعت می نمودم، دیدم اکنون کوزهها را از دست من میگیرد لذا آنها را به هم کوبیدم، کوزهها شکسته و آب آنها به زمین ریخت چنان آب کوزهها بخار شد که گویی قطره آبی در آنها نبوده است، او که از من ناامید شد رو به استخر نهاد، من بیاندازه ناراحت و مضطرب شدم که مبادا آن ملعون از آب استخر بیاشامد و سیراب گردد، به مجرد رسیدن او به استخر، آب استخر خشک شد چنان که گویی سالها است یک قطره آب در آن نبوده است. درختان هم خشک شده بودند او از استخر مأیوس شد و از همان راه که آمده بود بازگشت، هرچه دورتر میشد، هوا رو به صافی و شادابی و درختان و آب استخر به طراوت اول بازگشتند، به حضور امیرالمؤمنین(ع) شرفیاب شدم، فرمودند: خداوند متعال این چنین آن ملعون را جزا و عقاب میدهد، اگر یک قطره آب آن استخر را مینوشید از هر زهری تلخ تر و هرعذابی برای او دردناک تر بود. بعد از این فرمایش از خواب بیدار شدم روی نیزهها فر ا رسیدن ایام شهادت آقا ابا عبدالله الحسین (ع) و یاران با وفایش بر عموم محبان اهلبیت تسلیت باد عشق فرمان می دهد دل کربلایی می شود اشک غو عا می کند جانها فدایی می شود گریه ها گل می کند در کنج خلوت بی ریا بغض طوفان می کند غم رو نمایی می شود از خرو ش اشکها دامان دلها لاله گون هر دل شوذیده ای ماتم سرایی می شود گریه های بی صدا و چشمهای بی ریا محفل سوز و گداز و همنوایی می شود بیرق سرخ حسینی هر طرف در اهتزاز کوچه ها و شهر ها رنگ عزایی می شود عطر یاد کربلا در هرسرا پیچیده است شور و حال دیگری در هر سرایی می شود اشکها بی اختیار و گریه ها بی ادعا عالم امکان پر از شور و نوایی می شود گریه گهواره آید از فرا سوی زمان آب هم شر منده آن بی وفایی می شود 2/9/1390 شعر مهدیان
السلام علیک یا ابا صالح المهدی ادرکنی

به بهبود گیتی امیدی نبود
نه شایسته بودی شهنشاه مرد
رسوم نیاکان فراموش کرد
بناکرد معبد به شلاق و زور
نه چون ما برای خداوند نور
پی کار ناخوب دیوان گرفت
خلاف نیاکان به قربان گرفت
نکرده اراده به خوبی مهر
در آویخت با خالق این سپهر
در آواز مردم به جایی رسید
که کس را نبودی به فردا، امید
به درگاه مردوک یزدان پاک
نهادند بابل همه سر به خاک
شده روزمان بدتر از روز پیش
ستمهای شاهست هر روز بیش
خداوند گیتی و هفت آسمان
ز رحمت نظرکرد بر حالشان
برآن شد که مردی بس دادگر
به شاهی گمارد در این بوم وبر
چنین خواست مردوک تا در جهان
به شاهی رسد کوروش مهربان
سراسر زمینهای گوتی وماد
به کوروش شه راست کردار داد
منم کوروش و پادشاه جهان
به شاهی من شادمان مردمان
منم شاه گیتی شه دادگر
نیاکان من شاه بود و پدر
روان شد سپاهم چو سیلاب و رود
به بابل که در رنج و آزار بود
براین بود مردوک پروردگار
که پیروز گردم در این کارزار
سرانجام بی جنگ و خون ریختن
به بابل درآمد، سپاهی ز من
رها کردم این سرزمین را زمرگ
هم امید دادم همی ساز وبرگ
به بابل چو وارد شدم بی نبرد
سپاه من آزار مردم نکرد
اراده است اینگونه مردوک را
که دلهای بابل بخواهد مرا
مرا غم فزون آمد از رنجشان
ز شادی ندیدم در آنها نشان
نبونید را مردمان برده بود
به مردم چو بیدادها کرده بود
من این برده داری برانداختم
به کار ستمدیده پرداختم
کسی را نباشد به کس برتری
برابر بود مسگر ولشکری
پرستش به فرمانم آزاد شد
معابد دگر باره آباد شد
به دستور من صلح شد برقرار
که بیزار بودم من از کارزار
به گیتی هر آن کس نشیند به تخت
از او دارد این را نه از کار بخت
میان دو دریا در این سرزمین
خراجم دهد شاه و چادر نشین
ز نو ساختم شهر ویرانه را
سپس خانه دادم به آواره ها
نبونید بس پیکر ایزدان
به این شهر آورده از هر مکان
به جای خودش برده ام هر کدام
که دارند هر یک به جایی مقام
ز درگاه مردوک عمری دراز
بخواهند این ایزدانم به راز
مرا در جهان هدیه آرامش است
به گیتی شکوفایی دانش است
غم مردمم رنج و شادی نکوست
مرا شادی مردمان آرزوست
چو روزی مرا عمر پایان رسید
زمانی که جانم ز تن پر کشید
نه تابوت باید مرا بر بدن
نه با مومیایی کنیدم کفن
که هر بند این پیکرم بعد از این
شود جزئی از خاک ایران زمین
![[تصویر: a6.sphotos.ak.fbcdn.nethphotos-ak-snc634..._n.jpg.jpg]](https://dl.dropbox.com/u/30215959/a6.sphotos.ak.fbcdn.nethphotos-ak-snc634921_111138438938783_105355912850369_86452_776577_n.jpg.jpg)
پیچیده روی دار و درخت نام معطر حسنک
انگار کن حکایت من از یک قلندر دگری ست
شعری نبشته ام همه درد از روز دیگر حسنک
انگار کن زمانه ی بد، بد کرده خوب های مرا
انگار کن که خوف و خطر افتاده از سر حسنک
انگار کن که بالش خز، خوابانده شور و حال ورا
سرد است کوچه ی فقرا، گرم است بستر حسنک
انگار کن در آینه ی این روزهای تلخ ترین
شمشیر می زند حسنک، آن هم برابر حسنک
دیگر زمینی اند و زبون، اوضاع شان ز وصف برون
حتی نمی پرد به هوا، باز و کبوتر حسنک
شاید کسی که گفتم از او من باشم و تو باشی و ما
شاید خود خود حسنک... شاید برادر حسنک...
شاید دگر شده حسنک، پاسوز زر شده حسنک
بیچاره بیهقی که منم، بیچاره مادر حسنک...
حافظ و شعر برای حضرت ابوالفضل – شاه شمشاد قدان
مرحوم کل احمد آقا ( کربلایی احمد میرزا حسینعلی تهرانی ) نقل می کردند که: « روزی جناب شیخ رجبعلی خیاط به من فرمودند: در عالم معنا، روح خواجه حافظ شیرازی را مشاهده کردم که بسیار منبسط بود. خواجه حافظ شیرازی رو به من کرده و گفت: من غزل شاه شمشاد قدان را، در وصف ماه منیر بنی هاشم حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام سرودم. و از این امر خیلی مسرور بود.»
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر منِ درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیم تنان
کمتر از ذره نئی، پست مشو، مهر بورز
تا بخلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی مِی داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست بدست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله ، سحر می گفتم
که شهیدان که اند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو مَحرم این راز نه ایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچکس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

کربلا را میسرود این بار روی نیزهها
با دو صد ایهام معنیدار روی نیزهها
نینوای شعر او از نای هفتاد و دو نی
مثل یک ترجیع شد تکرار، روی نیزهها
چوب خشک نی به هفتاد و دو گل آذین شده است
لالهها را سر به سر بشمار، روی نیزهها
زخمی داغاند این گلهای پرپر، ای نسیم!
پای خود آرامتر بگذار روی نیزهها
یا بر این نیزار خون امشب متاب ای ماهتاب
یا قدم آهستهتر بردار روی نیزهها
قافله در رجعت سرخ است و جاده فتنه جوش
چشم میر کاروان بیدار روی نیزهها
صوت قرآن است این، یا با خدا در گفتوگوست
روبهرو، بیپرده، در انظار، روی نیزهها
با برادر گفت زینب: راه دین هموار شد
گرچه راه توست ناهموار، روی نیزهها
خواهرش بر چوب محمل زد سر خود را که آه!
تیرهتر باد از شبان تار، روی نیزهها
ای دلیل کاروان! لختی بران از کوچهها
بلکه افتد سایة دیوار روی نیزهها
زنگیان آیینه میبندند بر نِی، یا خدا
پرده برمیدارد از رخسار، روی نیزهها
چشم ما آیینهآسا غرق حیرت شد چو دید
آن همه خورشید اختربار، روی نیزهها
ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــای دلــــم خندیــــد و رفت
عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل دیــــــوانه را
مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـید و رفت؟
ماهــــی در تنــگ زنــــدانی شده، حــــــرفی بــــزن
از همــان تـــوری كه از دریــــا تو را دزدید و رفت
"شـــعله ی ایـــن شمــــع آتش مــی زنـد بر جان تو"
عاقبــــت پــــروانه ای ایـــــن جمله را نشنید و رفت
آه! این تصویـــر در آییـــنه تكــــراری شــــــده است
باز هم اشــكی به روی گــــونــه اش لغـــزید و رفت
"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟"
عاشــقی دلسوختـــــه این نـــكته را پرســــید و رفت
ای خــــــدا! از آدمـــــــیزاد زمیـــــــــنی در گــــــذر
آن كه از باغ بهشتت سیــب سرخــــی چـــید و رفت
غـــرق در رویــــــای تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد
یـــك فرشــــته آمــــد و روی مــرا بــــوسید و رفت
| Design By : Pichak |


